اهمیت غرب آسیا در سیاست خارجی و استراتژی نظامی چین

فرضیه این است که ماهیت گشایش اقتصادی در دوره پس از آغاز اصلاحات چنین آثار دوگانه ای در سیاست خارجی چین به دنبال داشته است. چین در سیاست خارجی فعال تر عمل کرده و از نیرویی حاشیه ای در دیدگاه غرب در زمان پیش از اجرای اصلاحات و درهای باز، به نیروی مهم فعلی در جامعه بین المللی مبدل شده است. چین برای حل مسائل مهم منطقه ای و بین المللی با رعایت اصول فعالیت، ابتکار، همکاری و هماهنگی، نقش ویژه ای را به عنوان عضو دائمی شورای امنیت سازمان ملل و کشوری بزرگ در منطقه آسیا و اقیانوس آرام ایفا کرده است. اصلاحطلبان بر این باور بودند که خیزش مؤثر و پایدار کشورشان در عرصه جهانی مستلزم تجهیز به یک اقتصاد قدرتمند، پویا و پیشرو است. فوریت این طرح به حدی بود که باید به محض آماده شدن رهبری سیاسی پس از مرگ رئیس”مائو زدونگ” اتفاق می افتاد. پس از پایان جنگ سرد، تحولات مهمی نظیر تکقطبی شدن جهان، شیوع جنبشهای قومی و مذهبی، رشد آگاهی و خواستههای مردمی و جهانی شدن، اوضاع امنیتی چین را تحت تأثیر قرار داده و منجر به فاز نوینی در سیاست خارجی چین شد.

کارشناسان معتقدند آمریکا در راستای تفکر قدرت یک قطبی در جهان، نگران تبدیل شدن چین به یک قطب نیرومند اقتصادی – نظامی است که بر جهان مسلط شود، لذا سعی دارد با چرخش به سمت شرق آسیا، راه را بر چین دشوار سازد. چین بهخوبی میداند که برای پیشی جستن از آمریکا و تأمین منافع خودش باید سیاست متوازنی داشته باشد به طوری که با همه کشورهای منطقه غرب آسیا از ایران و عربستان گرفته تا ترکیه و اسرائیل رابطه خوبی داشته باشد، بنابراین طبیعی است که موضع این کشور در بحرانهایی که یک سمت آن ایران است موضعی متوازن باشد. طی سی سال از زمان اجرای سیاست اصلاحات و درهای باز تا کنون چین ضمن جذب و پذیرش موارد برجسته فرهنگی کشورهای مختلف جهان، فرهنگ خود را نیز به کشورهای دیگر معرفی کرده است. از سال ۱۹۸۰ به بعد، چین علیرغم تلاش برای نفوذ در جهان، کمکم محدودیتهای خود را درک کرد و با در نظر گرفتن آن محدودیتها، حالت واقعیتر به خود گرفته و به دور از شعارهای دوران مائو، به تبادل سیاست با دیگر کشورهای جهان پرداخت.

در اواسط قرن نوزدهم میلادی انگستان، فرانسه و دیگر کشورهای قدرتمند غربی جنگهای تهاجمی علیه چین را آغاز نمودند و به دنبال آن استقلال و تمامیت ارضی چین بی وقفه رو به نابودی رفته و اختلافات و تناقضات قدرتهای غربی با کشور چین روز به روز بیشتر شد. قدرت نظامی مسکو در کنار توان اقتصادی چین، دو مؤلفهای بود که هژمونی اروپا و آمریکا را به چالش کشید و به دلیل برخی اختلافات دو سوی اقیانوس اطلس و همچنین در میان کشورهای اتحادیه اروپا، سیاست مؤثری در مقابل آن اتخاذ نشد. سپس با توجه به اختلاف و ناامیدی از شوروی خود را در کنار ممالک جهان سوم قرار داد و همصدا با آنها خواستار عدم مداخله ابرقدرتها در امور داخلی کشورهای دیگر شد. این نشان دهنده یک تغییر بزرگ نسبت به سال ۱۹۹۰ بود که تجارت چین و کشورهای جنوب خلیج فارس کمتر از ۵/۱ میلیارد دلار بود که تنها یک درصد از کل حجم تجارت اعراب خلیج فارس را نشان می داد. این رئالیست برجسته نسبت به احتمال وقوع یک «جنگ گرم» هشدار میدهد و توصیه میکند: جهانبینی تاریکتر و کمتر توهم آمیز، بهترین شانس برای جلوگیری از فاجعه را ارائه می دهد.

در این چارچوب، چین از نیروی انقلابی و تحول خواه به کنش گر محافظه کار و هماهنگ با نظم بین المللی جاری تبدیل شده است. این انقلاب به رهبری دنگ شیائوپینگ رقم خورد و وی توانست تا پایان عمرش فرآیند تغییر مائوئیسم به دنگیسم را مدیریت کند و چشمانداز انقلاب اول چین را با انقلابی در اصول و مفاهیم با چشمانداز آمریکا منطبق نماید. در آن زمان چین سابقه 25 سال برنامهریزی مرکزی را در تاریخچه خود میدید؛ که البته چهرهاش بواسطه شکست سیاست یک گام بزرگ به جلو و گسستگیهای سیاسی طی انقلاب فرهنگی، مخدوش شده بود. در نهایت، آمریکا توانست به کمک این اصول و سرپلهای نفوذ که در قالب افرادِ «تجدیدنظرطلب» در رأس حزب کمونیست قرار داشتند، شکاف بین چشمانداز دو کشور را از موازی به کاهنده تغییر دهد و به مرور در طی بیست سالِ بعد از آن (یعنی تا پایان قرن بیستم) چشمانداز چین را از نظام کمونیسم به نظام لیبرال-کاپیتالیسم تبدیل کند. در طی این جنگ ها شش میلیون و دویست و پنجاه هزار نفر از بازماندگان ارتش حزب ملی نابود شدند و به دنبال آن ها نظام امپراتوری و فئودالی برای همیشه از چین رخت بربست و پس از آن در روز یکم ژانویه ی سال 1949 جمهوری خلق چین پایه گذاری شد.

دیدگاهتان را بنویسید