زن در شعر واندیشه مولوی

میانِ باغ گلِ سرخ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد! هر چه هست طبیعی و طبیعت گرا است و در این میان غریزه و زن همان قدر اهمیت دارند که عشق و دوست. یکی که وقتی مُردی دیگه به ازدواج مجدد فکر نکنه ، بره اونجاهایی که تو دوست داشتی ، عشق کنه بجای تو … شعر در مورد زندگی یکی از انواع اشعار دلنشین و محبوب است و شاعران زیادی در این موضوع شعر گفته اند و خوبی ها و بدی زندگی را در این شعرها سروده اند.

البته اینجا به جای ضمیر «تو» شعر قبلی از ضمیر غایب استفاده کرده است و شاعر راوی حرف های همراهش می گردد. «هنگامی که علف ها ریزش را در چشمانم شنیدند: میان دو دست تمنایم روییدی» یکجا نشینی کلمات رویا، تمنا، چشم و دست تشکیل منظومه را داده است که شعر را به حال و هوای عاشقانه بسیار نزدیک کرده است در سطر بعدی مفهومی عمیق تر را به مخاطب می دهد و هنوز در حال و هوای عاشقانه گام بر می دارد. خواندن شعر عاشقانه بزرگان ادبیات میتواند هوای عاشقی را در سر زنده کند و عاشقان را سوار بر بال خیال، به دنیایی پر از کلمات دوستداشتنی ببرد.

او فانوش را به فضا آویخت. انگار برای شاعر حرف های او از خوش بیشتر اهمیت داشته است. » ناگهان تمام پیش داوری های ما رنگ می بازد و این چنین به نظر می آید که شاعر محو گفتگو با ضمیر خودآگاه خویش است و تمام این حرف های عاشقانه در مسیر گفتگو به نیمه دیگر شاعر بوده است. تمام شعرهایی که در آن ضمیر «تو» نقش اصلی و بار واقعی شعر را بر دوش دارد. در سطر دوم شعر می گوید: «ریشه ات را بیاویز» هنوز جنس ضمیر «ت» بکار رفته مشخص نیست و نه تنها در بلکه در واقعی یا غیرواقعی بودن این کاربرد نیز ابهام وجود دارد.

در همین سطر نیز ذکری از اختصاصات بدنی آمده که ذهن را به طرف مؤنث بودن همراه شاعر می کشاند. این دو سطر به تنهایب شاید می تواند یکی از زیباترین و جاندارترین توصیفات از چشم باشد ولی وقتی به کلیت شعر دقت می کنیم، متوجه می شویم که به هیچ روی حرف های عاشقانه را بر نمی تابد و یکسره در پی تکمیل مضمونی است که شاعر در تمامی شعر در آن نظر داشته است. شعر انگیزشی چارلز بوفسکی میگوید تا زمانی که ذهن آرام نشود، قادر به تصمیمگیری درست در مورد زندگیتان نیستید.

همان که امام خمینی رحمه الله علیه به خاطر داشتن اندیشه های عرفانی ودانایی فراون بر قرآن وبا رشادت بسیار در زمانهای مختلف قبل وبعد از انقلاب بیان فرمودند: « از دامن زن مرد به معراج می رود ». از اینکه با مجموعه اشعار کوتاه زیبا، دلنشین و احساسی همراه ما بودید بسیار سپاسگزاریم. در این شعر نیز دیده می شود و در این راه حتی شاید همراهی کسی که در دشتی زیبا، مویش را افشان کرده و گونه اش را شبنم زده است، پلی باشد برای رسیدن به این واقعیت تلخ ولی محتوم هستی. در ابتدای شعر، شاعر مرغ افسانه را تشریح می کند و می گوید که مرغ افسانه از مرز شب و روز حرکت کرده و کنار مردابی می نشیند و تپش هایش با مرداب می آمیزد و در نتیجه از مرداب گیاهی تاریک و زیبا می روید.

در انتهای شعر، مرغ می پرد و تمام عناصر این داستان نیز به نحوی به طرف هیچ می روند. گاه به روشنی از درخشش «آفتاب امید» در وجود خود میگوید و گاه از اینكه نباید راه «كوی نومیدی» گرفت و به «سوی تاریكی» رفت، سخن میراند. این داستان برای زنی که در جاده ای می رفت، نیز رخ می دهد و او نیز در فضا به پرواز در می آید. اشعار او به عنوان عاشقانهترین سرودههای فارسی است که علاقمندان بسیاری دارد. بنده به عنوان استاد دانشگاه حقیقتا با این همه مطالعه باید بگم هنوز که هنوزه معانی ژرف این ابیات را درک نکردهام.

همه خواب هایش در ته آن ها جا مانده بود. ارغوان شاخه همخون جدا مانده من… در بند بعدی، مرد تنهاست و تصویری به دیوار اتاق می کشد و مرغ افسانه می آید و نیمۀ مرد را می بیند و سپس در بند بعدی که ختم می شود به بستری که مرد در آن خوابیده است و از سینه اش، شاخه ای بیرون آمده که مرغ افسانه بر روی آن نشسته است. کیست آن لوطی که بر تو می فتد ؟ چه کسی می داند که تو در حسرت یک روزنه در فردایی؟ در قسمتی که برای طریق روحانی دنیا به ما می گوید: چه کار کنیم تا گرفتار غبار عادت نشویم و درگیر گذشته و آینده نگردیم.

و من چه بیهوده مکان را می کاوم. و پنجره ای در مرز شب و روز گم می شده بود. شب در من فرود آمد. زن در فضا به پرواز آمد. و به درون رفت. شعر معروف شهریار که با بیت «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا/ بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا» شروع میشود را میتوان یک شعر سراسر عاشقانه دانست. شعر عاشقانه هرچه کوتاهتر باشد، زودتر میتواند در دل جای بگیرد؛ آسانتر حفظ شود و در خاطر معشوق بماند و پس از آن تمام عاشقان جهان آن شعر عاشقانه کوتاه را برای معشوقشان زمزمه کنند.

عطری در چشمم زمزمه کرد. عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد. انتظاری در رگ هایش صدا می کرد. و برگ هایش را در ته آسمان گم کرد. زمین و آسمان را کفر می گویي، نمی گویی؟ در واقع برای داشتن ذهن، جسم و زندگی سالم همواره باید کار کنیم و در تلاش برای ساماندهی امور خود باشیم.پس میطلبد که با یافتن ششارژرها و شارژخالی کن های خود ، در صدد غنی سازی فکر و اندیشه خود باشیم تا مشکلات و مسائل پیش رو ، باعث زمین خوردن ما و انحراف از مسیر رشد و پیشرفت نشوند.

و کتار مردابی به زمین نشست. کلمه آدم به معنی پدر بشر ، به تنهایی ۱۰ مرتبه در غزل حافظ آمده است . با آنکه حافظ غزل عارفانه ی مولانا و غزل عاشقانه ی سعدی را پیوند زده، نوآوری اصلی او در تک بیتهای درخشان، مستقل، و خوش مضمون فراوانی است که سرودهاست. با این حال، کیفیت، عرفان و زیبایی اشعار تا زمان ملاقات با شمس، در اشعار عارفانه مولانا دیده نمیشد. مولانا در اوایل زندگی خود، راه علم و ادب را آموزش دید و به سخنوری پرداخت تا اینکه پس از آشنایی با شمس تبریزی، راه عرفان و معرفت را در پیش گرفت و اشعار بسیار زیبایی را سرود.

وگرنه نقش زن و مرد در این شعر یکسان بوده و هیچ یک با توجه به خصوصیت خود، کاری صورت نمی دهند بلکه عواملی هستند که در کلیت شعر مفاهیم بسیار ذهن شاعر را پیش می برند. اما موضوع مهمی که در این شعر وجود دارد، وجود کسی دیگر است. اما ناگاه در انتها با این حقیقت مواجه می شویم که تو چیزی جز «من» شاعرانه شاعر نبوده است. رودم و به غرقه شدن در تو معتادم. اگر علاقه مند به اشعار عاشقانه و احساسی هستید مطالعه گزیده ای از بهترین شعرهای عاشقانه در ستاره به شما پیشنهاد میشود.

مثلا ارسال شعرهای عاشقانه زیبا یکی از این کارها است که هزینه زیادی ندارد اما اوج احساس دو طرف به یکدیگر را نشان می دهد. اما میتوان آنرا به علت همین مرزبندیها، یکسره در ردیف شعرهای عارفانه جای داد. در صورتی که طبق قواعد ظاهر مراحل عرفان و رسیدن به مرحله استغنا و بی نیازی. البته بدون شک وقتی چیزی یا کسی که بسیار مورد علاقه انسان است از دست برود؛ ناراحتی های بی شماری همراه خواهد داشت و حفظ انگیزه و مثبت اندیشی در این لحظات کار دشواری است.

بسیار شاعران درجه یک معاصر قطعا جایشان در این لیست خالی است و این افراد در تاریخ ادبیات ایران جایگاهی ویژه دارند. همانطور که مشخص است، این شعر در چنبره استعاره ها و تشبیهات بسیار دور از ذهن، گرفتار آمده است. اما از نظر شما کدام یک از شاعران ایرانی بهتر از بقیه است و سبک شعر او را دوست دارید؟ هرساله در تاریخ ۲۰ مهر ماه مراسم بزرگ داشت حافظ در محل آرامگاه او در شیراز با حضور پژوهشگران ایرانی و خارجی برگزار میشود. در این قسمت سعی بر این است که هر جا جنسیت بر شعر حافظ سایه افکنده است ابتدا از دیوان او استخراج نموده و سپس شیوه داوری شعر بررسی گردیده است .

آیا زن از نظر حافظ موجودی بوده که بایستی طنازی و دلبری می کرده است؟ یعنی از هیچ، یک از سطور شعر نمی توانیم به جنسیت و فردیت مخاطب پی ببریم و ظاهراً باز باید به همان نکته قدیمی برگردیم که شاعر گفتگو را با «منِ» شاعرانه خود برقرار کرده است، و اصولاً در پی انسان زمینی نبوده است تا با او از این همه دلتنگی ها صحبت کند. شعر زن معروف قرن دهم دختر شاعر معروف آن زمان، هلالي استر آبادي است. در کل تا کاری به اتمام نرسد و نتیجه آن عملی نشده و مورد استفاده قرار نگیرد، انرژی صرف شده روی آن به ما باز نمی گردد و در نتیجه احساس خستگی و درماندگی در انتهای کار چیزی مشهود است.

به نظر می رسد این شعر حاصل نگاه آنی و شاعرانه سهراب به لحظه ای از زندگی دشت باشد، و این را در نگاه طبیعت گرای او زیاد دیده ایم. آنی گم شده بود. شاید سطر «آنی گم شده بود» در انتهای شعر نیز با توجه به معنای ظاهری این حرف ها را تأیید کند ولی به هر حال در طی طریق عاشقانه – عارفانه سهراب، این ها نمادهای آغاز راهند و رو به تکامل دارند. ولی در این شعر مرغ افسانه، بر سینه شکافته هر کس که می گذرد، او را تاریک و زیبا می کند و اصولاً تقابل و ترادفی بوجود می آورد.

دیدگاهتان را بنویسید